تاريخ : دوشنبه ششم شهریور 1391 | 20:35 | نویسنده : هلیا
دردم می آید

برچسب‌ها: زبان جان

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هفتم بهمن 1390 | 13:14 | نویسنده : هلیا

موسیقی زبان جان ماست و نغمه ها، چون نسیم پرطراوتی که برتار احساس زخمه میزنند. نغمه های بعلبکی، نغمه لطیفی وجود دارد، آهنگ آن، آینده ای از تاثیرگذاری نغمه "نهاوند" وطرب انگیزی "صبا"ست ویادمانش از هردو را باخود دارد. اینک ای بزرگ مهربان زین نغمه همچنان تک سرایی مینوازد و آهنگ شورانگیز خود را در نی لبک تنهایی می دمد، تا باشد یاور همیشه مومن، همسفر دائم درسفر وهمراه دل ابدی یابد برای نغمه سرایی از نیستان خوشه های طلایی آرزوها تا در این میان در افق زرافشان وپرفزون پرگشایند بال پرواز درپی هم هماره دم ساز بی بدیل وکیمیا. تا از آن میان پی به "راز " ماندگاری گل سرخ ببرند. حال اینک تو مانده ای با این همه رنگ ومن میروم با این غزل غزاله خوان مستان که سراسر از روی دلتنگیست، که نغمه سرایی ام را به "گوش جان " دریابید وبه یقین وجود باوجودتان بنشانید که از ژرفای دل، دلعذاری میکند، درژرف این حصار،"درحسرت شنیدن یک نغمه نشاط دلم".اینک اینجا شعر وساز وباده آماده است... دریاب.


برچسب‌ها: زبان جان

تاريخ : شنبه پانزدهم بهمن 1390 | 3:32 | نویسنده : هلیا

چهل غم سرایی

در آستانه چهل سالگی بزور ظلم بی حد وحصر قوم الظالمین دریافتم که دیگر صداقت و سادگی و ساده زیستن خریدار ندارد و فقط همگان لاف میزنند برای پیشبرد اهداف خود ومن چقدرو بسی دیر یافتم وحال که دریافت نمودم نابلدم دراین همراهی بدشگون و مشمئزکننده و همانند نوزاد تازه به دنیا آمده و نیزهم مثل او فقط گریه سرمیدهم و نالانم و در ناله نی غم سرایی می نمایم که ای چرخ گردون ازچرخیدن این وانفسای ظلمت کده باروت و فساد برای دقایقی دست بردار و مرا پیاده کن که بیزارم از این همراهی با این قوم المصرفین


برچسب‌ها: زبان جان

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه چهاردهم بهمن 1390 | 17:4 | نویسنده : هلیا
عشق را دیدم،

درحالی قدم میزد بی هدف ،

درپهنای تاریک کوچه ای بن بست ،

باشونه های آویزون

و دستهایی به درازی پاهایش ،

پرسیدم ، هنوز تنهایی ؟!...

قطره ای اشک به بلوری قطره باران

ازچشمان پرازاشکش سرازیرشد

بابغضی فروخفته درگلو

ولبخندی محزون

به آهستگی صدای بارها شکسته شدن دل چینی بن زن ترک ترک خورده اش ،...............

گفت : آری ...آری .

ودوباره راهش راکشید ورفت .




تاريخ : جمعه چهاردهم بهمن 1390 | 16:15 | نویسنده : هلیا
بنام ناز نازترین  نازنین عالم
سلامی به بلندای هفت آسمان ملکوتی وبه گرمی تمام ستارهای وجودی آن که کوچکترینشان خورشید طلایی جهان افروز با قدرت و تلاوت تمام تلالو می کند و دنیا را سراسر غرق نور می سازد .
چون به من نگفته بودی در چه روزی گلهای باغ احدیت برای غنچه ای نوشکفته و خجسته به پایکوبی پرداخته و دراین حضور وبزم شاهانه برخود بالیده اند و باطنین سرودی خوش حتی عطر دور ترین غنچه های خود را که می بایست در طلب هماوایی پرتقدیس غنچه ای فراهانی وتازه به گل نشسته اشان، هماهنگ وهماواز پروانه ها وشاپرکهای رنگارنگ باغشان عسلین می نمودند، چراکه به یاد مه روی  گل رخی " باغشان بی تندیس فرشتگان زیبایی ناتمام داشت " ومیخواستند با این طنین همراه با موزون ترین آوازها ورنگین کمونی ازهماوایی دل انگیز و نورانی بدرقه اش سازند . باری این دل رمیده و ازکف برون شده یاغی مجنون وار با تمام بی ادعای اش در منتها الیه جاده های انتهای فراست ، کورسویی از امید را با همه انگاره وجودش برطنین اخلاص نهاده و مخلصانه مدعیست که دیگر طاقت چشم انتظاری ندارد تابداند آن تاریخ باشکوه رویایی و پربرکت در این سال فرخنده در چه روزی نوشکفتن میگیرد، ویا دریغا برروزی که آن شکوهمندترین دقایق کواکب  به علت کهنسالی پست چی فرتوت شهرمون که پیک دعوت این میهمانی باشکوه را دیر به آغوش دل چشم انتظار ونگران روزگار رسانیده واکنون چرخ گردون بطور سرگردون مدهوش وسردرگم رخت بربسته و منتظر طلائی شدن لحظه موعود در آتیه ای  میباشد .
پس این واویلا دل زار درچه روزی میتواند رخصتی گرفته و هماوای رنگینگهای دل نشین باغ بی بدیل گردد و گفتمان تبریک وثنای سرشار از عطر عطر اقاقیا ورازقی خود را همراه با اینهمه شکوه وزیبایی که دربرابر ومنظر خورشید باعظمت وجودت همچون شمعی بی فروغ میباشد را به همین بونه مه گلی دیگر درجائی، نغمه سرایی گل وجود با وجودی میکند که  "تاشقایق هست زندگی باید کرد " باهمه وجود واین گلستان را نثار وجود باوجود جان جانانی گرداند که همواره درطلب توتک گل همیشه بهار همه اعصار عشق های ازیاد رفته چنان باز آفریتی نمایند که انگاره سراسروهمانند رودخانه درجریان می باشند.
پس جانا این درویش ساده دل را بابت تاخیر چرح وفلک به کرم و بزرگ منشی خود بخشایش نموده وباپذیرش تحفه درویش مسلک تراز خود بیش از پیش مرهون دل همیشه ریسه کش، خنده های نمکین وچشمهای معصوم خود نمائید .

برچسب‌ها: زبان جان

تاريخ : جمعه چهاردهم بهمن 1390 | 15:57 | نویسنده : هلیا
12.00

از ابتدایی ترین لحظه سکون

که قبل از آن،

هیچ بود وهیچ ....

 

تابه انتهایی ترین لحظه هیجان ...

که بعداز آن هم

هیچ است وهیچ .

 

دراین وادی که هیچ ،

چون هیچ در آن نمیگنجد؛

در آن وادی که هیچ ،

چون سراسر هیچ است وهیچ .

 

درهمه حال،

به اندازه همان هیچ

دراین هیچستان ،

"درفلسفه هیچ که هیچ نیست "...

هنگامه ای پرهیاهو باهمه وجود.......

.......................... ودیگرهیچ.

تاريخ : جمعه چهاردهم بهمن 1390 | 11:3 | نویسنده : هلیا

در بیکران آسمان/ به دنبال ستاره ای از جنس خدایم/ کو تا دریابم/ کو تا بچینم/ تو گویی میتوان گرم شد/

آرزویم : با عشق زندگی کردن در آغوش پاک سرشت مهربان و مغروری است که با آزاداندیشی خود وبه همان هنگام نیک گفتاری و نیک کرداری به قول شریف زرتشت بزرگ و باشکوه معنا کند "به دنبال کسی نیستم تا بتوانم با او زندگی کنم ، به دنبال کسی هستم که نتوانم بدون او زندگی کنم" ! همدمی می خواهم كه رفیق خوبی برای همراهیهای خدا پسندانه ام باشد تا آرامش وجودش را با استواری و آغوش به غایت مهربان وپاک وبی غل وغش خود پاسخگو باشم . دنبال کسی هستم تا در کنارش یک احساس عاشقانه ی دو طرفه را باهم تجربه کنیم ومتقابلا تمام احساسات پاک و بکر درونیم رو تقدیمش کنم . "زندگی دو نفره را همراه با عشق می پسندم و بس ".گرچه میدانم دراین دوران واسفای وارونه پراز باروت وفساد وتباهی عینیت غریبیست. این من " من تنها به یقین اذعان میکنم که میخواهم بعداز آنکه اورا یافتم تمام دنیای من وهمدمم باشد ، وفقط دلتنگ او باشم" ، می خواهم محور زندگیم را حقیقتی به نام "خدای قادر مطلق صلح وصفا وبه غایت مهربانی" قرار دهم ودرکنار همسرم به مصداق باورخدایی بودن برسیم. و در کنار هم آرامش به معنای واقعی درون وبرون را تجربه کنیم .و هرفراز و نشیبی را همچنان با آرامش پشت سر بگذاریم و با پیوند ی آسمانی به تکامل برسیم . می خواهم که در کنار هم و برای هم افتخار بیافرینیم.

گرچه میدانم ، به یقین هم میدانم ..... که خداهست فقط نمیدانم که چرا حکمتشان سمت ما نمیچرخد ...
حال تو اگر در تپش ابر خدا رادیدی ، همتی کن وبگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است ....

یاحق مددی.



تاريخ : جمعه هفتم بهمن 1390 | 18:26 | نویسنده : هلیا

از دست قدار زمونه بسیاربدزخمی بر پهلو دارم وروز گار نمک می پاشد و همگان ظاهر بین بی خرد گمان میکنند که در حال رقصم واین درحالیست که من باهمه پیچ وتابم در این زمونه وااسفا که این رقاصکهای بالماسکه باهمه نقابهای دل چرکینشان بیواسطه سوزشی ایجاد میکنند به پهنای تمام کائنات ونمیگذارند پروانه های باغ احدیت خداوندی همسفر همیشگی گلهای سرخشان باشند دروقت نمایش مسحور کننده چرخش آخرین رنگین کمان باغستان الهه بغایت نور ولطف وصفا.

همراه دل مهربان و همچون همسفر همیشه در سفر ودل ستان ارغوانی، همیاری میخواهم که با داشتن چشم بصیرت خویش با من  پرغوغا همسفر شود تا همچون دو پرستو پر کشیم به غایت پرهیاهو وپرشورمان .



تاريخ : جمعه هفتم بهمن 1390 | 18:12 | نویسنده : هلیا

و.... یک ستاره برای من کافی است تا بهانه ای برای تماشای آسمان داشته باشم... تا در دفتر نقاشی ام، ماه تنها نباشد و شبها را هم برای خود، معنی کنم. سلامی از جنس گوهر بار کهربای خالص خاکی این مرزو بوم و بوی آشنا و عطر اقاقیای دشت هزاران گل، دردنیای ابرریسمانها یک ثانیه هم عمریست ودر دنیای ستارگان یک میلیون سال هم ثانیه ایست- وبرای باهم بودن وطی نمودن ادامه راه هستی در این مسیر سبزنیلگون ارغوانی ورسیدن به مرید هم وبه بند کشیدن طیف لطیف مراد دل، همچون ستاره ای یک میلیون سال هم برای پشت سر گذاری این راه حیات کم است و چون زمانی که از بابت روابطمان برایمان نمانده طاقت مجالی در این مقال، پس یک ثانیه هم عمریست.

حال اینک شما بزرگوار محترم میفرمائید و خواهان آن هستید که دراین وانفسای هزار توی هزاررنگ ودر این کمبود وقحطی برکات اعتماد و دراین ظلمت وباروت وفساد وقیل و قال شلوغانه دنیا، ما بگوییم چشم که به منزله اعتماد بیش از پیش به شما استادعالی مقام باشد؟! آیا براستی همچون رهنووردی خالصانه میسر ومیسور می باشد ؟؟؟

وآیا فقط در قصه های هزار ویکشب وعاشقانه های گنچوی نمی توان آنرا یافت وحتی نه در قصه های بظاهر عشقی مکتوب شده به اصطلاح رمانهای امروزی !

شما بفرمایید ...



  • علمیه
  • پول فا